هفته نامه سلامت   |   اخبار صفحه ۵   |   05 خرداد 1397   |   لینک خبر:   salamat.ir/d10874

نیروی انتظامی از چند هفته پیش از تعطیلات نوروز در کار فرهنگ‌سازی و آماده کردن رانندگان با هدف کاهش سوانح در ایام تعطیلات بود، اما آمارها نشان می‌دهند این تبلیغات در حد انتظار موثر نبوده است. به گزارش ایسنا و به نقل از روزنامه شهروند، «رسیدن به رقم ١٠‌ هزار نفر تلفات سالانه در رانندگی، هدفگذاری شده بود و به مرور در حال نزدیک شدن به آن بودیم، به‌طوری که طی ۶‌ سال اول دهه ١٣٩٠، حدود ۴٠‌ درصد از این راه طی شده بود و میزان تلفات سالانه رانندگی از حدود ٢٠ ‌هزار نفر به حدود ١۶‌ هزار نفر رسید ولی سرعت کاهش مذکور به مرور کم شده و به نظر می‌رسد در ‌سال ١٣٩۶ فرایند مذکور معکوس شده، به‌طوری که در ٩ ماه اول‌ سال ١٣٩۶، تعداد تلفات رانندگی بیشتر از ٩ ماه مشابه‌ سال ١٣٩۵ و در نوروز امسال نیز تعداد تلفات بیشتر از نوروز ‌سال گذشته بود». یا اینکه مدیرعامل جمعیت هلال‌احمر استان فارس اعلام کرده، تماس‌های غیرواقعی با این جمعیت یک آفت فرهنگی محسوب می‌شود یا معاون فرهنگی- اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی تهران خبر از افزایش مصرف سیگار بین دانشجویان می‌دهد. برای آسیب‌شناسی رفتار مردمی که با سرپیچی از قانون یا بی‌توجهی به توصیه‌های بهداشتی به ضرر خود عمل می‌کنند، با دکتر محمدرضا سرگلزایی، روان‌پزشک، گفت‌وگو کرده‌ایم که در ادامه آن را می‌خوانید.
: آقای دکتر! ریشه قانون‌شکنی یا بی‌توجهی به توصیه‌های سلامت و بهداشت را در چه می‌دانید؟
می‌خواهم کمی عمیق‌تر به این موضوع نگاه کنم. روان‌پزشکی به نام اریک برن در رویکرد تحلیلی خود به نام تحلیل رفتار متقابل، درباره مراحل رشد ما انسان‌ها نظریه جالبی دارد و می‌گوید، ما وقتی متولد می‌شویم در وضعیت کودک طبیعی هستیم که این کودک طبیعی سرشار از شور و شوق و خلاقیت است و همین موضوع باعث می‌شود در مدتی کوتاه بتوانیم بسیاری از موارد را بیاموزیم و به صورت فعال با دنیای اطراف خود ارتباط برقرار کنیم، اما این میزان شور و شوق و انرژی و خلاقیت ممکن است برای کودک یا اطرافیان او خطرناک باشد بنابراین اطرافیان مجبورند کودک طبیعی را مهارکرده و او را به کودک تربیت‌شده تبدیل کنند. درواقع همه ما در وضعیت وحشی و غریزی متولد می‌شویم و مراقبان به تعبیری ما را اهلی و اجتماعی می‌کنند و از حالت وحشی و غریزی تبدیل می‌شویم به کودک اجتماعی و اهلی. کودک اجتماعی و اهلی به تعبیری کودک مطیع یا کودک پذیرنده است.
این کودک تا زمانی که خود نتواند خطرات اطرافش را بشناسد و ارزیابی کند، مثلا تا وقتی نداند نباید دستش را داخل پریز برق کند یا با کتری پر از آب جوش بازی کند یا نباید از بالکن خم شود، پدر و مادر به عنوان کانون اقتدار نقش ولی را برایش بازی می‌کنند و این ولایت تا سنی ادامه پیدا می‌کند، اما وقتی بچه به حدی از رشد می‌رسد که بتوان او را درباره خطرات و آسیب‌های پدیده‌های اطرافش برای خود و دیگران متقاعد کرد، پدر و مادر باید به‌تدریج دست از اعمال اقتدار بردارند و با مذاکره منطقی حق انتخاب را به فرزندشان بدهند تا رفتار سالم را انتخاب کند. به این ترتیب کودک وحشی که در سیر رشد خود به کودک اهلی تبدیل شده بود، حالا تبدیل به فردی بالغ می‌شود که خود می‌تواند در هر موقعیتی با درنظر گرفتن هزینه فایده نیازهای خود را شناسایی و به شکلی موثر و مسوولانه آن نیازها را برآورده کند.
: حق انتخاب در یادگیری رفتارهای اجتماعی چه نقشی دارد؟
در «نظریه انتخاب» ویلیام گلاسر تاکید بر این است که باید با آدم‌ها مذاکره کنیم. کمکشان کنیم تا اول نیازهای خود و دوم روش‌های ارضای موثر و مسوولانه این نیازها را بشناسند و رفتار سالم را انتخاب کنند. در کتاب‌های گلاسر مانند «والدین بدون شکست» یا «مدرسه بدون شکست» یا «مدیریت بدون زور و اجبار»، نویسنده بر اصل فضیلت انسانی حق انتخاب تاکید می‌کند و اینکه باید به انسان‌ها کمک کرد از حق انتخاب خود استفاده درست بکنند. درواقع انسان برای رعایت سرعت مجاز و بستن کمربند، مسواک زدن یا مسواک نزدن یا سیگار کشیدن یا سیگار نکشیدن، باید به بینشی مبتنی بر حق انتخاب آگاهانه برسد یا بخش بالغ فرد رشد کرده باشد و حق انتخاب خود را به سمتی رهبری کند که نیازهای خود را به شکل موثر و مسوولانه برآورده کند.
: مرز این مسوولیت‌پذیری کجاست؟ یعنی کجا می‌توانیم بگوییم انسان کودک حالا بالغ شده است؟
این موضوع به مهارت نظام تربیتی و اجتماعی‌ای بستگی دارد که فرد در آن بزرگ می‌شود. حق رای واقعی یکی از این مرزهاست یا مثلا در خانواده‌هایی پدر و مادر به صرف داشتن این نقش‌ها برای فرزندان خود تصمیم می‌گیرند، درحالی که برخی خانواده‌ها به کودکان خود مجال می‌دهند تا بایدها و نبایدها را به چالش بکشند. در خانواده‌های نوع اول بچه‌ها فقط باید اطاعت کنند و حق چون‌وچرا از آنها گرفته شده است. این مفهوم سرپرستی بی‌قید و شرط را در سطوح بالاتر و بزرگ‌تر اجتماعی هم می‌توان مشاهده کرد. منظورم از رفتار مسوولانه این است که ما موجودات اجتماعی، نیازهای خود را با حفظ احترام به نیازهای دیگران برآورده کنیم. برای رواج رفتار متمدنانه و مدنی، تبلیغات صرف نمی‌تواند راهگشا باشد.
اگر مدیریت تربیتی یا روش والدینی، مدیریت موثری باشد، کودک ابتدا از کودک غریزی و وحشی تبدیل می‌شود به کودک اجتماعی و اهلی و مطیع و سپس به بالغ. در این مرحله خود تصمیم می‌گیرد و نیازی نیست از بیرون مهار شود.
: اگر این مسیر درست طی نشود، چه نتایجی می‌تواند داشته باشد؟
در این صورت، به جای اینکه کودک مطیع در یک سیر طبیعی به بالغ تبدیل شود، در همان وضعیت کودک مطیع باقی می‌ماند و تبدیل می‌شود به انسانی ترسو، مضطرب، مطیع، پیرو و بدون خلاقیت و حق انتخاب و تا پایان عمر کانون‌های قدرت را دنبال می‌کند و دنباله‌رو هر آن چیزی می‌شود که کانون اقتدار به او دیکته می‌کند. این کانون‌های اقتدار ابتدا پدر و مادر هستند، بعد مدرسه و بعد هم نهادهای بالادستی و باورهای رایج و انواع شخصیت‌های رهبری‌کننده مانند صاحبکار و کارفرما تا نظام‌های کلان اجتماعی. فردی که در وضعیت کودک مطیع مانده، نه خلاقیت دارد و نه حق انتخاب و نه می‌تواند از ویژگی‌های انسانی خود یعنی حق انتخاب و آزادی و خلاقیت استفاده کند.
: سبک تربیتی اقتدارمآب چه عوارض دیگری دارد؟
یکی دیگر از نتایج نظام تربیتی اشتباه آن است که کودکی که نتوانسته از حق آزادی و انتخاب خود برخوردار شود و درست از آن استفاده کند، عصیان می‌کند و به کودکی عصیانگر یا لجباز تبدیل می‌شود. درواقع نظام تربیتی قادر نیست این کودک را در شرایط واجد امنیت و محبت قانون‌پذیر کند، بلکه محیط آنقدر ناامنی و تعارض و اضطراب و خشم در کودک ایجاد می‌کند که او کودکی لجباز یا سرکش می‌شود. چنین کودکی در برابر هر قانونی «نه» می‌گوید. در کلاس درس حاضر نمی‌شود، دست‌هایش را با صابون نمی‌شوید، حاضر نیست درست و به موقع غذا بخورد. این کودک در بزرگسالی هم از جایی که ورود ممنوع است، عبور می‌کند، درحالی که می‌تواند برای عبور از کوچه بعدی برود اما راه ممنوع را انتخاب می‌کند یا اگر در جایی پارک کردن ممنوع باشد، به جای اینکه کمی جلوتر خودروی خود را پارک کند، بدون توجه به ایجاد مزاحمت برای بقیه رانندگان وسط خیابان دوبله پارک می‌کند یا به‌راحتی و بدون تفکر جلوی رانندگان دیگر می‌پیچد. اگر بداند فلان کار برایش ضرر یا خطر دارد، باز هم همان کار را انجام می‌دهد. این فرد در 50 سالگی همچنان در وضعیت کودک لجباز باقی مانده است. او می‌داند چه چیز برایش مضر است، اما به عنوان یک کودک سرکش حتی زمانی که عقل حکم می‌کند رفتاری به نفع خود پیش بگیرد به دلیل خشمی که نسبت به نهادهای بالادستی دارد، برخلاف اصول رفتار سالم نقش ضدقهرمان را در فیلم زندگی خود بازی می‌کند تا خشم و قدرت خود را ابراز کند.
اگر از سمت روان‌شناسی فردی به سوی روان‌شناسی جمعی برویم، مشاهده می‌کنیم تعداد کودکان لجبازی که بالغ نشده‌اند بین مردم ما کم نیست. بخشی از بزرگسالان کودک‌مانده، کودکان مطیعی هستند که از قوانین و مقررات و محدودیت‌هایی که هیچ مبنای منطقی ندارد بی‌چون‌وچرا اطاعت می‌کنند و از طرف دیگر کودکان لجبازی هستند که با هر برنامه‌ریزی و توصیه حتی توصیه‌های پزشکی و مدیریت بهداشتی لج می‌کنند، مثلا هر قدر درباره مضرات سیگار بیشتر گفته شود، آنها بیشتر سیگار می‌کشند یا هرقدر درباره رانندگی ایمن و بستن کمربند ایمنی و سرعت مجاز بیشتر گفته شود، آنها بیشتر از مقرراتی که رعایت آنها به نفع خودشان است، سرپیچی می‌کنند و ‌تنها با اعمال جریمه‌های سنگین می‌توان این افراد را به رعایت قوانینی که به نفع خود آنهاست مانند قوانین رانندگی وادار کرد. دلیل این گونه رفتارها تثبیت بخش قابل‌توجهی از مردم ما در وضعیت کودک لجباز و سرکش است.
: این دوقطبی همواره وجود دارد؟
نه، گاهی انسان‌ها هر دو نقش را می‌پذیرند؛ یعنی وقتی زور قوی باشد حتی زمانی که حقوق آنها زیر پا گذاشته می‌شود و باید در برابر تضییع حقوق خود بایستند، به کودک مطیع تبدیل می‌شوند. نمونه این تیپ شخصیتی نمایشنامه آنتوان چخوف، نویسنده مشهور روس، است که کارفرما می‌خواهد با بهانه‌تراشی‌های بی‌مورد حقوق مستخدمه خود را نپردازد و وی بدون هیچ اعتراضی و در کمال اطاعت به تضییع حقوق خود گردن می‌گذارد. از طرف دیگر، کودکان بزرگسال لجباز اگر دوربین پلیس وجود نداشته باشد یا کارفرما به‌ آنها زور نگوید، تمرد می‌کنند و به هیچ قانونی احترام نمی‌گذارند. هم کودک مطیع و هم کودک سرکش به درد زندگی اجتماعی بالغانه نمی‌خورند.
: چرا در یک اجتماع چنین مجموعه‌هایی دیده می‌شود؟
برای پی بردن به دلایل وجود دوگانه‌های کودک مطیع/سرکش، می‌توان به چند عامل اشاره کرد:
اول اینکه نقش صداقت و روراستی در نظام تربیتی ما جدی گرفته نشده و در مواردی فرد باید نقشی ریاکارانه را در صحنه عمومی جامعه ایفا کند. بچه‌ها به سرعت متوجه این تظاهر و ریاکاری در افرادی که تربیت آنها را در خانه یا محیط‌های آموزشی برعهده دارند، می‌شوند. این دوگانگی و ارتباط غیرصادقانه و تصنعی در ارتباط بین خانه و مدرسه هم بسیار دیده می‌شود. در چنین تعارضی بچه‌ها قانون‌پذیری را درونی نمی‌کنند، به همین دلیل، یکی از دلایل سرپیچی در برابر قانون را وجود برخوردها و گفتمان دوگانه و متفاوت در محیط‌های رسمی و غیررسمی می‌دانم. درواقع ما به قانون باور نداریم.
: به این ترتیب، به نظر شما دلیل قانون‌شکنی یا بی‌توجهی به توصیه‌های سلامت به موضوعاتی وسیع‌تر از روان‌شناسی فردی مربوط می‌شود. استفاده بیش از حد از قدرت از سوی نهادهایی که مسوولیت سیاست‌گذاری و اجرا را در جامعه برعهده دارند، چه اثری بر مردم می‌گذارد؟
استفاده از اقتدار بیش از حد؛ چه در خانواده یا مدرسه یا اجتماع سبب بروز خشم در افراد می‌شود. در این شرایط آدم‌ها می‌خواهند انتقام بگیرند و عصیان کنند و اگر میدان خالی نباشد، جای دیگری آن را تلافی می‌کنند. وقتی کودک قادر به مذاکره نیست، پدر و مادر در نقش اولیای او عمل می‌کنند و بدون اجازه گرفتن از او برایش تصمیم می‌گیرند. کودک را واکسن می‌زنند یا داروی تلخ به خوردش می‌دهند،اما وقتی بچه به‌تدریج بزرگ می‌شود، پدر و مادر باید برای قانع کردن او از ابزار اعمال قدرت کم کنند و به روش گفت‌وگو و متقاعد‌سازی منطقی و عقلانی رو بیاورند و او را به سمت بالغ پیش ببرند. همین روند در اجتماع هم وجود دارد؛ یعنی به طور طبیعی استفاده زیاد از قدرت و گفتمان اقتدار باعث خشم افراد جامعه نسبت به نهادهای قدرت می‌شود. این خشم و عدم اعتماد سبب می‌شود در هر موقعیتی که بتوانند و زوری درمیان نباشد، قانون‌شکنی ‌کنند، حتی اگر این کار به ضرر خود آنها باشد.
نهادهای سیاست‌گذار و مسوول باید وکیل مردم باشند، اما اگر این نقش به نقش تصمیم‌گیری برای مردم تبدیل شود و نهاد تصمیم‌گیرنده به جای متقاعد کردن مردم با حفظ حریم شخصی بخواهد اعمال زور کند، مردم در جای دیگری مانند رانندگی تخلیه خشم می‌کنند، درصورتی که می‌دانند رعایت قوانین رانندگی به نفع خودشان است. بنابراین، شاید بتوان گفت اولین قدم در راه ایجاد جامعه‌ای به‌هنجار آن است که نهادهایی که مسوولیت اداره جامعه برعهده آنها گذاشته شده، از حدود اختیارات قانونی خود فراتر نروند و بیش از حدی که قانون برای آنها تعیین کرده، از ابزار زور استفاده نکنند. همین کودکانی که در نظام کلان ما برنامه‌ای برای بالغ شدنش پیش‌بینی نشده؛ یا مطیع محض‌اند یا عصیان‌گر، بعد از چند سال باید اداره جامعه را در دست بگیرند و این چرخه معیوب بازتولید می‌شود.
: از نگاهی تخصصی، این مغزهای بدوی و رفتار غریزی چه اشکالی در زندگی ایجاد می‌کنند؟
این موضوع که کدام رفتارهای ما فطری و غریزی هستند و کدام رفتارهای ما فرهنگی و مدنی، مورد اختلاف‌نظر جدی است.
گروهی از مردم به شدت طرفدار «زندگی طبیعی» هستند و زندگی طبیعی را موجب سلامت و طول عمر بیشتر می‌دانند. این افراد فراموش کرده‌اند مسواک زدن و واکسیناسیون که به طور قطع سلامت و طول عمر را بیشتر می‌کنند، به هیچ‌وجه «طبیعی» نیستند. به همین صورت هم گروهی از نظریه‌پردازان باور دارند مردمان بدوی و ایلیاتی خردمندتر و حقیقت‌بین‌تر هستند چون به طبیعت نزدیک‌ترند و ذهنشان به تمدن «آلوده» نشده اما داده‌های میدانی نشان می‌دهند مردمان قرون و هزاره‌های گذشته (که طبیعی‌تر از ما زندگی می‌کرده‌اند) طول عمری کوتاه‌تر از ما داشته‌اند و مردمان بدوی و ایلیاتی نیز از شهرنشینان حکیم‌تر و خردمندتر نیستند!
آنچه باعث بیماری و بی‌خردی در انسان معاصر می‌شود، صنعت و تکنولوژی نیست، بلکه مدیریت غریزی، بدوی و ایلیاتی جامعه صنعتی و ابزار تکنولوژی است. هدایت هواپیما بیش از راندن گاری نیاز به آموزش دارد و تکیه بر غریزه و احساس برای یک خلبان کمتر از یک شتربان مفید است.
: دم کردن گل گاوزبان کمتر از جراحی چشم نیاز به آموزش دارد و احساس و شم و عشق در درمان بیماران با دمنوش اهمیت بیشتری پیدا می‌کند تا در پیوند قرنیه!
بیشتر مشکلاتی که انسان شهرنشین با آنها دست به گریبان است، ناشی از این است که می‌خواهد با همان اصول شترچراندن و گل گاوزبان نوشاندن به مدیریت فرودگاه و بیمارستان و کلانشهر بپردازد.
مجموعه آنچه گفتم سبب می‌شود، آدم‌ها هم تخلف کردن را دوست داشته باشند، هم قوانین را درونی نکنند و هم قدرت کنترل خود را برای رعایت قوانین و حقوق دیگران نداشته باشند. در چنین مجموعه‌ای نمی‌توان از انسان‌ها انتظار داشت با چند بیلبورد یا بروشور، چرخشی 180 درجه‌ای در رفتار خود ایجاد کنند.
مهارت‌های زندگی اجتماعی چگونه باید آموزش داده شوند؟
اساسا ما آدم‌ها اگر به حال خود رها شویم، مهارت‌های زندگی اجتماعی در یک جامعه پیچیده و کلانشهر را نداریم. مغز انسان به صورت بالقوه مغزی اجتماعی است، نه به صورت بالفعل؛ یعنی اگر ما مغز انسان را به حال خود رها کنیم، نمی‌تواند خودبه‌خود مهارت‌های زندگی اجتماعی را در خود ایجاد کند. این مهارت‌ها باید آموخته شوند. به بیان دیگر، امکان یادگیری برای ما به خودی‌خود فعال نمی‌شود. دراین زمینه نیز باید به نهاد مادر؛ یعنی آموزش‌وپرورش بازگردیم. متاسفانه موضوع آموزش مهارت‌های زندگی در نظام آموزشی رسمی ما، بسیار کمرنگ است، درصورتی که در نمونه موفقی مانند ژاپن، هدف اصلی دوره دبستان آموزش مهارت‌های زندگی است؛ یعنی خودکنترلی، تنظیم روابط با دیگران و یادگیری قواعد جمعی. آموزش این مهارت‌ها که می‌توان گفت جایشان در آموزش‌وپرورش ما خالی است، باید فراگیر ‌شود. ما باید مهارت خودکنترلی و مهارت خشم را بیاموزیم. اضطراب و عجله خود را کنترل و قواعد اجتماعی را رعایت کنیم. متاسفانه بی‌مهارتی ما حتی در جاهایی مانند صف عابر بانک هم به چشم می‌خورد که به محض اضافه شدن چند نفر، صف به هم می‌ریزد و تنش ایجاد می‌شود، درصورتی که یکی از اولین مهارت‌هایی که در دبستان برای زندگی شهری باید آموزش داده شود، مهارت در صف ایستادن است. درواقع، ما با مغزهای بدوی و غارنشین در یک کلانشهر رها شده‌ایم تا با آزمون و خطا مدیریت خود و روابطمان را یاد بگیریم.
مرجان یشایایی