خاطرات یک بیمار بهبودیافته از کرونا
هفته نامه سلامت | اخبار صفحه ۶ | 06 اردیبهشت 1399 | لینک خبر: salamat.ir/d13739
همه چیز از غروب روز پنجشنبه 22 اسفندماه سال 98 شروع شد، روزی که از همان لحظه اول از خواب بیدار شدن احساس خوبی نداشتم. یادم میآید چند روز قبل که برای انجام دادن کاری از مترو استفاده کردم حتی تصور نمیکردم من هم مبتلا شوم.
برای من که به اقتضای کارم هر روز اخبار کرونا را پیگیری میکردم دانستن علائم اولیه بیماری مثل تب و سرفه و تنگی نفس و... کار سختی نبود اما مثل همه فکر میکردم مریضی و حتی دور از جان مرگ مال همسایه است و اتفاقی برای من نمیافتد چون هیچ کدام از علائم را نداشتم و حتی چند روز قبل از اینکه مریض شوم در جلسه آخر سال محل کارم حاضر شدم و هر کسی میشنید که من مریض شدهام باورش نمیشد.
اولین علائم ظاهر شدند
برای من که به قول دوستانم آدم جاندوستی هستم و با کوچکترین علائم بیماری به پزشک مراجعه میکنم شاید بدترین و حتی زجرآورترین خبر شنیدن خبر مریض شدنم باشد. به هر حال همان روز از صبح که بیدار شدم احساس سنگینی روی قفسه سینه میکردم و این حالت رفتهرفته تبدیل به تنگی نفس و ناتوانی در نفس عمیق کشیدن شد. اطرافیانم میگفتند که چیزی نیست و من استرس گرفتهام، به خاطر اینکه هر روز اخبار کرونا را پیگیری میکنم، پس به خودم تلقین میکنم که مریض شدهام.
به هر شکل نتوانستم دوام بیاورم و غروب همان روز به درمانگاه محلهمان رفتم و علائم خودم را که فقط سنگینی قفسه سینه و قدری مشکل در نفس عمیق کشیدن بود برای پزشک درمانگاه شرح دادم. آقای دکتر هم حرف بقیه را تکرار کرد و گفت این علائم خیلی حاد نیست و استرس شدید باعث این اتفاقات شده است.
قدم اول، درمانگاه
پزشک درمانگاه قبل از تجویز هر دارویی آزمایش خون و نوار قلب نوشت و من به طبقه بالایی همان درمانگاه که آزمایشگاه بود، رفتم و تست دادم. حاضر شدن جواب آزمایش 2 ساعت طول کشید و در این فاصله نوار قلب هم حاضر شد و دوباره پیش پزشک برگشتم. آقای دکتر با دیدن جواب آزمایش و نوار قلب گفت که حدسش درست بوده و من هیچ مشکلی ندارم و تنها به نوشتن داروی سرماخوردگی اکتفا کرد زیرا به تشخیص او ممکن بود علائم سرماخوردگی خفیف باشد و من به خانه برگشتم.
جواب منفی آزمایش خون و نوار قلب قدری مرا آرام کرد و احساس کردم دیگر مشکلی ندارم و شب را تا حدودی با آرامش سپری کردم. فردا که روز تعطیل بود، سعی کردم سرم را با خواندن کتاب و دیدن فیلم گرم کنم ولی هر کاری میکردم دوباره فکرم سمت تنگی نفس میرفت و احساس میکردم نیاز به هوای آزاد دارم و باید بیرون بروم. به همین دلیل چند بار پشت بام رفتم و شروع کردم به نفس عمیق کشیدن. یک بار که بالای پشت بام بودم یادم افتاد که سامانهای برای تماس و مشاوره کرونا اعلام کردهاند. بیدرنگ شماره تلفن سامانه 190 وزارت بهداشت را گرفتم و بعد از 20 دقیقه پشت خط ماندن به کارشناس وصل شدم و با شرح علائم باز هم همان حرف را که شما بیشتر استرس دارید را شنیدم.
نفس کشیدن سخت میشود
این روند کژدار و مریز ادامه داشت، تا روز یکشنبه 25 اسفند که دیگر نفس کشیدن برایم سخت شده بود. صبح همان روز با دکتر کرمانپور، که خودش پزشک اورژانس و یکی از مبتلایان کرونا بود، تماس گرفتم و حال و روزم را برایش شرح دادم. دکتر توصیه کرد اگر تب ندارم و سرفه نمیکنم با خودم کنار بیایم و سعی کنم به بیمارستان که محل اصلی بیماری است و احتمال زیادی دارد اگر مریض هم نباشم، همان جا مریضی را بگیرم نروم و به درمانهای خانگی و گرفتن شربت برای بخور اکتفا کنم ولی نمیتوانستم ادامه دهم. دکتر صدری که او هم پزشک عمومی است، تماس گرفتم و از ایشان خواستم جایی را معرفی کند که من برای گرفتن سیتیاسکن ریه به آنجا بروم.
شاید برای همه ما اتفاق افتاده باشد که بگوییم یک ساعت اندازه یک سال گذشت، برای من فاصله انتظار برای گرفتن عکس ریه و دادن جواب اندازه یک سال گذشت و بعد از گرفتن عکس آن را برای گرفتن جواب به پزشک اورژانس بردم و دکتر بعد از دیدن عکس ریه جواب قطعی را به من داد و گفت که متاسفانه بخشی از ریه من درگیر شده است.
فهمیدم کرونا گرفتم
به هر حال الان دیگر تکلیفم را میدانستم و مطمئن شده بودم که کرونا گرفتهام و باید فکری به حال خودم بکنم. دکتر چند دارو برایم تجویز کرد و توصیه به خوردن مایعات زیاد و نرفتن به جمع و استراحت مطلق کرد اما این تازه اول داستان من بود.
برنامه ریخته بودم که در همان روزهای پایانی سال به سفر بروم و پیش پدر و مادرم که در شهر دیگری زندگی میکردند، برگردم و ایام عید که دیگر بوی عیدهای هر سال را نمیداد را پیش آنها سپری کنم ولی فکر اینکه خدای نکرده آنها را هم مریض کنم یا بدتر از آن چطور به آنها بگویم که مریض شدهام مرا راحت نمیگذاشت. به هر روش ممکنی و با مشورت همان دوستان پزشک متقاعد شدم باید موضوع را به آنها بگویم و چاره بیندیشم. در همان دقایق اولیه تماس گفتم که امسال نمیخواهم عید پیششان بروم و بهانه مریضی و احتمال مبتلا شدن را آوردم ولی مادرم گوشش به حرف من بدهکار نبود و مجبورم کرد از حرفم کوتاه بیایم و قبول کنم که عید پیششان باشم.
بعد از قطع تماس دلشورهای عجیب همه وجود را گرفت و به خودم گفتم که چرا قبول کردی اما دیگر اتفاقی بود که افتاده بود و من باید میرفتم بنابراین دوباره تماس گرفتم و به بهانه اینکه چیزی از اینجا نمیخواهید سر حرف را با مادرم باز کردم و به زور هزار حرف و حدیت و صغری و کبری چیدن به مادرم گفت که تست من مثبت شده و کرونا گرفتهام. مادر من اصولا آدم مقاومی است. او گفت یا همین الان برگرد پیش ما یا اینکه من و پدرت میآییم آنجا. گفتم بگذارید تصمیم بگیرم و به شما خبر بدهم.
تلفن را که قطع کردم، با یکی از دوستان پزشکم تماس گرفتم و گفتم راه چاره چیست؟ او هم پیشنهاد کرد با هواپیما برگردم ولی ممکن است در فرودگاه تست بگیرند و به دردسر بیفتم بنابراین بهترین راه چاره را این دیدم که با ماشین خودم راه بیفتم. با مادرم تماس گرفتم و گفتم که خودم میآیم؛ هرچند قبول نمیکرد که با ماشین خودم آن همه راه را بروم ولی بهترین راه این بود.
800 کیلومتر تا قرنطینه
بالاخره بعدازظهر همان روز راه افتادم و مسیری طولانی را که بیش از 800 کیلومتر است با هزار و یک مکافات طی کردم و به خانه پدری رسیدم. قبل از رسیدن من همه چیز مهیا شده بود و من بلافاصله به یکی از اتاقها رفتم و قرنطینه من عملا شروع شد اما یادم نمیآید که در طول این همه سالی که دور از خانه بودم وقتی برمیگردم نتوانم یک دل سیر پدر و مادرم را بغل کنم و با آنها از این مدت که همدیگر را ندیده بودیم، نگویم و این برایم شبیه کابوس بود.
بعد از رفتن به قرنطینه چند ساعت اول همان تنگی نفس بود و قدری سرفه خشک که از روز قبلش شروع شده بود، پس از چند ساعت بیرونرویهای مکرر هم به آن اضافه شد و تا شب همان روز تب و بدن درد هم سراغم آمد. شب روز اول قرنطینه برایم قابلتحمل بود اما از فردای همان روز علائم شدیدتر شد و تب و سرفه امانم را بریده بود. دیگر نمیدانستم چکار باید بکنم. از یک طرف چارهای جز تحمل کردن نداشتم و از طرف دیگر ناله و زاری من اسباب دلشوره پدر و مادر را فراهم میکرد، تا اینکه ظهر همان روز داییام که پرستار است به دادم رسید و آوردن چند آمپول و سرم از بیمارستان که بیماران کرونایی در آن بستری بودند و تزریق آنها مرهمی بر دردم شد.
داییام آمپولها را تزریق کرد و گفت چند ساعت باید تحمل کنم تا اثر کند. همین اتفاق هم افتاد و چند ساعت بعد تبم پایین آمد و تا حدودی توانستم خودم را جمع وجور کنم اما سرفه امانم نمیداد و به قول داییام هیچ کاری نمیشد کرد.
به اندازه همه عمرم درد کشیدم
این روند تا 4 روز ادامه داشت و من در این مدت اندازه همه عمرم درد کشیدم ولی اگر نبود کمکهای دایی و آن آمپولهایی که زحمت آوردنش با او بود و مراقبتهای مادرم که بیش از من درد میکشید، نمیتوانستم تاب بیاورم و حتما میمردم. البته آن چند روز به قدری برایم سخت بود که چیزی جز درد و منگی و بیهوشی از آن ایام در ذهنم نیست و الان که فکر میکنم میبینم که همان بهتر که چیزی یادم نمانده است.
کمکم بهتر شدم
تقریبا فردای روز سال تحویل بود که علائم بیماری به مرور در حال فروکش کردن بود و میتوانستم بدون کمک دیگران چند قدمی راه بروم و غذایم را خودم بخورم. چارهای نبود و باید روی پای خود میایستادم و همه را از دلهره و نگرانی درمیآوردم. این همهای که میگویم از پدر و مادر و برادرانم و خواهرم گرفته تا همه اقوام و حتی همسایهها را شامل میشد چون در این مدت دیدم که همه نگران بودند و خدا را شکر که این همه فرشته اطرافم بودند.
بدندردم کمتر و بیرونرویهایم قطع شده بود اما همچنان سرفههای خشک و تب با من بود بهخصوص تب آخر شب که نمیگذاشت خوابم بگیرد و وقتی با سرفه همراه میشد کار را برای نفس کشیدن هم سخت میکرد. اینها مونس و همدم من شده بودند و من به زندگی با آنها عادت کردم اما خدا را شکر هر روز بهتر از روز قبل میشدم و همه اینها را مدیون زحمات مادرم و کمکهای پدرم برای راه رفتن و خوردن غذا و انجام کارهای شخصیام میدانستم. روز هفتم قرنطینه داییام تست گرفت و برد برای آزمایش و غروب همان روز که آمد گفت که سطح ویروس بسیار پایین آمده و با این روند چند روز دیگر حالم بهتر میشود و این موضوع مرا بسیار امیدوار کرد. هر روز وضعیتم بهتر میشد و روز نهم قرنطینه وقتی جواب تستم را دادند، داییام گفت که دیگر اسمم یک کرونایی نیست و جواب آزمایشم منفی است.
کرونا را شکست دادم
من دیگر توانسته بودم کرونا را شکست بدهم و حالا باید چند روز دیگر صبر میکردم تا بتوانم از آن اتاق که 10 روز بود در آن حبس شده بودم، بیرون بیایم و با رعایت همه مسائل بهداشتی بنشینم کنار بقیه و با آنها حرف بزنم. بالاخره آن چند روز هم گذشت و من روز دوازدهم قرنطینه از اتاقم بیرون آمدم ولی مرتب نگران بودم که خدای نکرده بقیه را مریض کنم.
هنوز دلشوره دارم
امروز که روز دوم اردیبهشتماه فصل زیبای بهار است و من این خاطرات را مینویسم، هنوز دلشوره این را دارم که دیگران را مریض کنم ولی خدا را شکر هر چه بود، تمام شد و من الان که به آن روزها نگاه میکنم میبینم چقدر خوشبختم که همه آدمهای کنارم حالم را پرسیدند و نگرانم بودند؛ از مدیرمسوولمان که از همان روزهای اولی که فهمیدند مریض شدم، چند روز یکبار حالم را پرسیدند تا همکارانم که دائم تماس میگرفتند و اعضای خانوادهام که کلی شرمنده آنها شدم ولی این بیماری تلنگری به من زد که چقدر ضعیفیم ما آدمها و در مواقع سختی اگر اطرفیانمان نباشند، چند روز بیشتر زنده نمیمانیم و باید قدر همدیگر را بدانیم.
علی ابراهیمی